22/11/2017

هستی‌شناسی مفهوم دولت ـ 1

چيزی که در عمل امروزه با نام دولت وجود دارد نه مديريتکردن جامعه بلکه حاکميت بر جامعه و تک تک اعضای آن و چنگانداختن بر حقوق اوليه‌ و استثمار آن‌ها می‌باشد...

 

 

 

 

بخش اول

پژار آبدانان

 واژه‌ی دولت امروزه به دو معنای جداگانه بکار برده می‌شود. در یک معنا از دولت به‌عنوان نهادی‌ یاد می‌شود که وظیفه‌ی قانون‌گذاری و اجرای سیاست‌های مصوب در یک کشور را به‌ عهده دارد و در مفهومی دیگر که به‌عنوان حوزه‌ا‌ی گسترده‌تر بکار گرفته می‌شود هم "دولت" و هم "حاکمیت" را در بر می‌گیرد و مسئول سیاست‌ها و اعمال داخلی و خارجی یک کشور "دولت‌ملت در عصر حاضر" می‌باشد. از دولت در معنای اول به‌عنوان "نهاد دولت" یاد می‌شود  و برای دولت در معنای دوم (که هدف این جستار می‌باشد، در اینجا) از پیشوند "مفهوم" برای‌ آن استفاده می‌شود. تشریح و نقد عملکردهای «نهاد دولت» معمولا با حوزه‌‌ی علم "سیاست" می‌باشد درحالی‌که نقد "مفهوم دولت" که معنایی وسیع‌تر را شامل می‌شود بر عهده‌ی حوزه‌ی «فلسفه‌ی سیاسی» می‌باشد. در حقیقت فلسفه‌ی سیاسی بجای نقد و نظارت بر عملکرد  نهاد دولت، بر ماهیت، علت وجودی و کارایی آن تمرکز می‌کند. متأسفانه علم فلسفه‌ی سیاسی تاکنون در مسیر نقد مفهوم دولت برای رسیدن به دموکراسی و جامعه‌ای ایده‌آل، بجای نفی بر اصلاح و نقد جزئی آن تمرکز داشته و همین امر نیز باعث حادتر شدن مشکلات و درجا زدن روند رسیدن به دموکراسی شده است. ولی با پیدایش بعد تازه‌ای از فلسفه‌ی سیاسی و گسترش روز افزون آن یعنی مغایر دانستن مفهوم دولت با مقوله‌ی دموکراسی و لزوم جدا سازی این دو مقوله‌ از هم (که در فلسفه‌ی سیاسی اوجالان به‌عنوان یک پرنسیب مطرح و  ترکیب «دولت + دموکراسی» بعنوات آلترناتیو آن پیشنهاد می‌شود)، فصل تازه‌ای از فلسفه و علوم سیاسی در حال شکل گرفتن است. در این جستار سعی در تشریحِ ماهیت و ‌علت وجودی مفهوم دولت ازنظرگاه "فلسفه‌ی سیاسی" بعضی از اندیشمندان غربی، علت ناکارامدی‌های آن در عرصه‌های داخلی وخارجی، نقش آن در مدرنیته‌ی سرمایه‌داری و نیز راههای برونرفت از آن می‌شود.

 

 مفهوم و علت وجودی دولت:

 علت وجودی دولت اساساً از مقوله‌ی مديريتکردن اجتماع و جامعه نشأت‌گرفته است ولی چيزی که در عمل امروزه با نام دولت وجود دارد نه مديريتکردن جامعه بلکه حاکميت بر جامعه و تک تک اعضای آن و چنگانداختن بر حقوق اوليه‌ و استثمار آن‌ها می‌باشد؛ به‌طوري‌که در هيچ کشوری نمی‌توان تأثير دولت بر زندگی افراد آن را ناديده انگاشت. امروزه هيچ دولتی وجود ندارد که بر زندگی شهروندان خود کماکان تأثير نگذارد. حتی اين مقوله در ليبرال‌ترين دولت‌ها که داعيه‌ی حفظ حقوق شهروندی و حقوق اساسی افراد دارند را نيز می‌توان به‌صورت واضح‌تر مشاهده کرد. دولتی که ماهيتا برای مديريت به وجود می‌آيد در موارد بسياری نقش برساختن انسانی مطيع و سربراه برای کاستن از توان مخالفت در برابر خودش را به ‌عهده می‌گيرد و در حقيقت سعی در رام و اهلی کردن انسان‌های درون جامعه را دارد. مفهوم دولت در دولت‌شهرهای يونان، همان مردم و اراده‌ی آنان بوده است؛ همچنان که حاکميت مورد نظر روسو، حاکميت خود مردم بر خودشان يعنی اراده‌ی جمعی بوده است. ولی در مفهوم جديد دولت، که با پيشاهنگی هگل توسعه پيدا کرد، با تغییر کاراکتر شخص در «خانواده» (در نقش «عضو») به «بورژوا» در درون «جامعه‌ی مدنی»، ماهیت و کاراکتر دولت به‌سوی معنای امروزی‌ای که می‌شناسیم سوق داده می‌شود که فرق اساسی‌ای با دولت و حاکمیت در معانی قدیم پیدا می‌کند. 

 

دولت و دموکراسی:

 دموکراسی از واژگانی‌ست که امروزه هر حکومتی اعم از ليبرال، توتالیتر، مونارشیک، سوسیالیستی، تئوکرات و... سعی دارد خود را به آن (ولو از لحاظ اسمی و فرمالیته) نزدیک کند. استفاده‌ی حکومت‌ها و جریانها از واژه‌ی دموکراسی به‌حدی‌ست که امروزه حتی حکومت‌های مستبدی مانند جمهوری اسلامی ایران، جمهوری خلق چین و حتی جمهوری ترکیه نیز به‌راحتی بر رویاین واژه مانور داده، بدون اینکه حتی اعمال غیر دموکراتیکی که در حق شهروندان خود انجام می‌دهند را مغایر با دموکراسی بدانند. امروزه کم نیستند جریان‌هایی که با استفاده از نام دموکراسی سعی در به قدرت رسیدن در درون حکومت‌ها دارند.

 دموکراسی واژه‌ای اصالتا یونانی مشتق شده از دو کلمه‌ی دموس و کراتوس می‌باشد که از لحاظ بار معنایی "قدرت یا قانون " را تداعی می‌کند (دموس= شهروند و کراتوس یا کراتیا = قانون یا قدرت). بدیهی است که این کلمه اشاره‌ای مستقیم به مدیریت و اقتدار جمعی جامعه به دست خود افراد آن دارد. ولی چیزی که در عمل امروزه شاهد آن هستیم قبضه شدن اقتدار و تبدیل شدن آن به مفهوم قدرت در دست هیولایی بنام دولت هستیم که کنترل آن به‌طور کلی از دست شهروندان خارج شده و ماهیت دموکراسی به‌طور کلی در مفهوم دولت استحاله گشته است. ولی آیا حتی در بهترین شرایط(بعنوان نمونه حکومت‌های لیبرال غربی که داعیه‌ی دفاع از حقوق شهروندی را دارند) توانسته‌اند دموکراسی را به معنای واقعی کلمه در جامعه نهادینه و قدرت را به دست مردم داده و یا قانون را برای مردم و در خدمت مردم وضع کنند؟ به‌وضوح امروزه شاهد این واقعیت هستیم که حتی دموکراسیِ دولت‌محور لیبرال که به‌صورت رقابت بین چندین حزب سیاسی برای قبضه‌ی قدرت صورت می‌گیرد نیز ره بجایی نبرده و نتوانسته از تقویت مقوله‌ی دولت‌ملت و مشکلات بین کشورها در سطوح منطقه‌ای و جهانی بکاهد. مشکلاتی از قبیل جنگ‌ها و مناقشات بین دولتی که امروزه در جهان شاهد آن هستیم بعلت گستردگی این نوع از دموکراسی دولتی‌ای‌ست که امروزه در جهان بیشترین سهم از شکل دولت‌ها را بانام "لیبرال دموکراسی" به خود اختصاص داده ‌است. حتی نظام دولت‌محور سوسیال دموکراسی نیز از این قائده مستثنی نیست. "اصرار در روش" توسط علم فلسفه‌ی سیاسی، دولت‌گرایی و نیز برخورد دوگانه با نظام سرمایه‌داری ازجمله موانع پیش روی سوسیال دموکراسی دولتی هستند. تاریخ ثابت کرده است سوسیالیسمی که بخواهد از طریق دولت به مدیریت اجتماع بپردازد نمی‌تواند از مشکلات داخلی و خارجی (بروکراسی داخلی و تنش‌های جبری خارجی) گذار نماید. دولت در ذات خود دارای مشکلات عدیده‌ای ازجمله گرایش ذاتی به اقتدار و دسپوتیسم اقشار فرادست را داراست. خود منطق دولت چون با دموکراسی واقعی و خواست اصلی مردم منافات دارد نهایتا با هر شکلی به یک ضد دموکراسی تبدیل می‌شود. تاکنون شیوه‌های حکومتی متعددی برای تشکیل یک حکومت دموکراتیک که بتواند حقوق مردم را به‌طور واقعی به آن‌ها واگذار نماید (یک دموکراسی واقعی) پیشنهاد و ارائه شده است ولی چیزی که در عمل شاهد آن بوده‌ایم، نه‌تنها نهادینه شدن دموکراسی در جامعه نبوده بلکه افزایش روز افزون قدرت دولت و اقشار فرادستی می‌باشد که در بدنه‌ی آن قرار می‌گیرند و مفهوم حاکمیت را می‌سازند. بعضی از حکومت‌ها شعار شایسته‌سالاری و گماردن افراد با گرایش‌های مستقل به سمت‌های دولتی را داشت‌اند ولی آیا هیچ‌کدام از این دولت‌ها توانسته‌اند دموکراسی را به جامعه عرضه دارند و یا حتی به مفهوم آن نیز نزدیک شوند؟ چیزی که در عمل توسط چنین جریانات فکری دولت‌گرایی عرضه شده نه دموکراسی بلکه استبداد دولتی و گسترش اقتدار آن که تداعی‌گر «لویاتان هابز» است، می‌باشد. حتی حکومت‌های لیبرال غربی را نیز نمی‌توان از این قائده مستثنی دانست. بدیهی‌ست که دموکراسی در یک ساحت اومانیستی سیر می‌کندو مفهومی را فراتر از شهروندان تنها یک کشور خاص را تداعی می‌کند. ولی آیا دولت‌های غربیِ مدعی دموکراسی و حفظ حقوق شهروندی، خود در دامان دولت‌ملت‌گراییِ مدرنیته‌ی سرمایه‌داری قرار نگرفته‌ و برای حفظ منافع خود و ایجاد فضای حیاتی جان میلیون‌ها انسان بی‌گناه را در گوشه و کنار جهان تباه نکرده‌اند؟ امروزه تقریباً تمامی مشکلاتی که به‌صورت روشن و غیرقابل انکار در عرصه‌ی بین‌المللی شاهد آن هستیم مشکلاتی هستند که دولت‌ها به وجود آورده‌اند. ترویج دو مقوله‌ی جداگانه‌ی دولت و دموکراسی در درون یک قالب، در حقیقت ارتباط تنگاتنگی با فریفتن شعور انسان‌ها توسط اقشار فرادست دولت‌گرا دارد. تاریخ شش هزار ساله‌ی حاکمیت‌های هیرارشیک و دولت‌گرا، و مخصوصا تاریخ دولت‌ملت‌گرایی در مدرنیته‌ی سرمایه‌داری بخوبی نشان داده است که مفهوم دموکراسی نمی‌تواند در نهاد دولت به اصالت معنایی خود دست یافته و موجبات مدیریت اجتماع بدست خود مردم را فراهم کند. آلترناتیوهای دولتی‌ای که برای جلوگیری از استبداد و کوتاه‌کردن دست دولت در زندگی خصوصی انسان‌ها تاکنون ارائه شده‌اند هیچ‌کدام نتوانسته‌اند کارایی خود را اثبات کنند. آریستوکراسی یا اشراف سالاری‌ای که افلاطون برای مدیریت دولتی اجتماع پیشنهاد می‌کند در درون دولت سرنوشتی جز اولیگارشی و استبداد نمی‌تواند داشته باشد. نخبه‌سالاری، شایسته‌سالاری، فن‌سالاری و هر مکتبی که بخواهد مدیریت اجتماع را با استفاده از قدرت و اقتدار دولت پیش ببرد نیز محکوم به استبداد دولتی ( البته در حالت کاملاً خوشبینانه‌ی آن که منجر به توتالیتاریسم نشده است) می‌باشد.

 در نمونه‌ی تئوکراتیک آن که در جوامع خاورمیانه به‌وفور با آن برخورد می‌کنیم ماهیت دولت و ضدیت آن با دموکراسی نسبت به دیگر نمونه‌های مدیریت جامعه بسیار واضح‌تر و روشن‌تر است. در نمونه‌ی ایران جمهوری اسلامی به‌روشنی می‌بینیم که دولت تئوکرات هیچ‌گونه سنخیتی با دموکراسی ندارد. استبداد و جزم اندیشی حاکمان هرگونه اندیشه‌ای ورای اندیشه‌ی حاکمیت را به‌معنی صلب قدرت و تهدیدی برای موجودیت خود می‌دانند. به همین علت هرگونه اقدام دموکراتیک از سوی اعضای جامعه و نیروهایی که سعی در دموکراتیک کردن آن و نیز دولت! انجام می‌پذیرد در نطفه خفه می‌شود و در این راه از چسباندن هرگونه صفتی از قبیل تهدید علیه امنیت ملی و تمامیت ارضی کشور و ... ابایی به‌دل راه داده نمی‌شود.

در منطق دولت‌های تئوکرات، حکومت موهبتی‌ست الهی‌ که به قشری خاص داده‌شده تا «توده»‌ها را که قدرت تصمیم‌گیری و صلاح خود را نمی‌دانند به "راه راست" هدایت کنند. از دیدگاه این حکومت‌ها عوام صلاحیت تعیین صلاح و خیر خود را ندارند و حاکمیت به‌عنوان نماینده‌ی خداوند بر روی زمین این حق را دارد که از روش‌های گوناگونی از قبیل تنبیه و پاداش برای صلاح جامعه و ایجاد نظم در آن استفاده کند. دولت در حکومت‌های تئوکرات نماد وحدانیت خداوندی‌ست که دستورات را در کتاب مقدس به‌صورت مقدر نوشته و دولت از طرف خداوندگارِ واحد، نقش اجرای آن را برعهده‌گرفته و چون اراده‌ی خداوند بر فرد که دارای عقل و بینشی کامل نیست ارجحیت دارد، دولت به‌عنوان نماینده‌ی خداوند بر روی زمین حق بکار گیری زور، محاکمه و مجازات شهروندان را دارد. قطعاً این مسئله در ارتباط مستقیم با تأمین منافع نیروهای هیرارشی که در بدنه‌ی دولت جای می‌گیرند می‌باشد و روشن است که جز تثبیت دولت و استثمار جامعه، هیچ‌گونه سنخیتی با دموکراسی نمی‌تواند داشته باشد. درواقع دولت‌ِ تئوکرات را می‌توان دولتی نامید که استثمار جامعه را علاوه بر زور و عوام‌فریبی، با روش «توهین به شعور شهروندان» به‌پیش می‌برد. در یک جمع‌بندی کلی می‌توان گفت: اراده‌ی مردم چه در دولت‌‌های مدعی دموکراسی در کشورهای غیراروپایی و چه دولت‌های غربی که کاستوریادیس فیلسوف یونانی قرن بیستم به‌جای کلمه‌ی دموکراتیک از آن‌ها بانام «اولیگارشی‌های لیبرال» نام می‌برد، هیچ‌گونه ارتباطی با مفهوم اصیل دموکراسی ندارند و همه بر مبنای اقتدار و هیرارشی بناشده‌‌اند.

 

دولت ازنظرگاه فلسفه‌ی سیاسی غرب:   

   افلاطون فیلسوف نامدار یونان باستان از ضرورت تشکیل دولت‌ و تشریح حکومت‌های خوب و بد در کتاب خود یعنی جمهوری بحث به میان آورده است. در حقیقت افلاطون اولین کسی‌ست که رسماً مدیریت اجتماع را به نهاد دولت واگذار می‌کند (گرچه دولت در یونان باستان به علل بسیاری با مفهومی که در معنای جدید در عمل می‌بینیم، بسیار متفاوت است). انقلابات مهم تاریخ اروپا یعنی انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب استقلال امریکا و نیز انقلاب صنعتی انگلیس در قرون 18 و 19 همگی در چارچوب دولت بوده‌اند. از طرف دیگر با توجه به پیدایش و  بلوغ نظام سرمایه‌داری در غرب و نیاز بلامنازع نظام (سرمایه‌داری) به دولت، بیشترین مناظرات و بحث‌ها در مورد مفهوم، چرایی و چگونگی دولت و دولت‌گرایی در این جامعه رخ‌داده و با نظرات و دیدگاه‌های متنوع و گاهاً متضادی روبرو شده است. نظریه‌ی تفکیک قوای منتسکیو که برای جلوگیری از به‌وجود آمدن استبداد در کشورها(دولت‌ها) پیشنهاد گردیده و ظاهراً از طرف بسیاری از کشورها پذیرفته و اجرایی شده، نتوانسته در جلوگیری از به وجود آمدن استبداد و حتی دیکتاتوری در کشورها نقشی قاطع را ایفا نماید. امروزه کم نیستند دولت‌هایی که به نام دموکراسی، جمهوری و تفکیک یا استقلال قوا، در شمار کشورهای دسپوت (مستبد) و دیکتاتور قرارگرفته‌اند.

       در بسیاری ازنظریات تلویحاً از نهاد دولت به‌عنوان امری اجتناب‌ناپذیر نام برده شده و یا لااقل مخالفتی با آن صورت نگرفته و سعی شده است مبارزات در چهارچوب دولت و دولت‌گرایی پیگیری شوند. در بسیاری از این نظریه‌ها سعی در جلوه دادن دولت به‌عنوان نهادی شده است که برای مدیریت اجتماع ضروری‌ و بدون آن جامعه دچار هرج‌ومرج شده و نمی‌تواند به راه خود ادامه دهد. چنین دیدگاهی پیوند مستقیمی با منافع اقشار فرادست و قدرت‌مدار جامعه داشته است. محکوم کردن آنارشیست‌ها به‌عنوان آشوب‌طلب و هرج‌ومرج خواه از طرف قشر فرادست نیز در همین راستاست. این در حالی‌ست که آنارشیست‌ها به‌خوبی بر زائد بودن «نهاد» و «مفهوم» دولت واقف‌ و به نقش استثماری آن در به انحراف کشاندن مقوله‌ی مدیریت اجتماع پی برده‌ بودند؛ و با مبدأ قرار دادن شعار "بی‌سروری" در مبارزات خود، سعی در برساخت مبارزه‌ای مبدأیی و بامفهوم داشتند. نداشتن آلترناتیوی مناسب برای مدیریت اجتماع در مرحله‌ی کائوس و خلأ ناشی از گذار از دولت، نتوانست آنارشیست‌ها را علی‌رغم مبارزات پرمعنایی که در پیش‌گرفته بودند به سرانجامی برساند. این درحالی بود که آنارشیست‌ها در بین‌الملل اول دارای مقبولیت و قدرت نفوذی بیش از سوسیالیست‌ها در این نهاد بودند. مقوله‌ی زائد بودن و خاصیت انگل‌واری دولت حتی در فلسفه‌ی سیاسی مارکس و انگلس نیز باوجود کمبودها دارای جایگاهی بود (ازنظر مارکس در جامعه‌ی بی‌طبقه قدرت سیاسی جایی ندارد و دولت کارکرد خود را از دست داده و از بین می‌رود).گرچه ایده‌ی "دور ریختن تدریجی دولت " یکی از مقولات موردبحث مارکس و انگلس بود ولی ازآنجاکه آنان به‌طور کامل و آن‌چنان‌که بایسته است به اهمیت گذار از دولت پی نبرده و آن را به‌صورت یک پارادایم و پرنسیب در طی مبارزات خود درنیاوردند، موجبات شکست فلسفه‌ی سوسیالیسم علمی آنان را از همان ابتدا به ارمغان آورد. جایگزینی بلامنازع سوسیالیسم پس از به اوج رسیدن مرحله‌ی تضاد طبقاتی در عصر صنعت‌گرایی سرمایه‌داری یکی از پارادایم‌های اصلی سوسیالیسم علمی آنان را تشکیل می‌داد ولی نادیده گرفتن نقش دولت در کمک‌رسانی به‌نظام بحران‌زده‌ی سرمایه‌داری در مرحله‌ی صنعت‌گرایی (اقتصاد کینزی و تشکیل دولت رفاهی در کشورهای سرمایه‌دار صنعتی1930-1970) و نیز منحرف شدن سوسیالیسم انترناسیونال و درنهایت تغییر استراتژی آن به "سوسیالیسم در یک کشورِ" استالین، محاسبات مارکس و انگلس را در مورد پیش‌بینی‌ فروپاشی سرمایه‌داری و جایگزینی سوسیالیسم بجای آن  را به‌کلی به هم‌ریخت. درحالی‌که آنارشیست‌ها بسیار پیش از مارکس و انگلسن به خطرات دولت واقف شده و آن را به‌صورت یک پرنسیب دنبال می‌کردند.

       چند قرن پیش از آن در ابتدای قرن17 توماس هابز فیلسوف مشهور انگلیسی از اولین کسانی‌ست که به‌طور واشکافانه‌ای به تشریح و تحقیق در مورد ماهیت دولت در مفهوم مدرن در کتاب مشهورش بانام "لویاتان" می‌پردازد. نگاه ابزارگرایانه‌ی هابز به مفهوم آزادی و عدالت در فلسفه‌ی سیاسی او موجب توجیه دولت می‌شود درحالی‌که این دیدگاه بعدها ازنظر فلاسفه‌ای مانند کانت مردود دانسته شده و به مسئله‌ی آزادی و عدالت با دیدگاهی غایت‌گرایانه و اخلاقی نگریسته می‌شود. از دیدگاه هابس انسان‌ها جبراً باید در درون مفهوم دولت قرار گیرند و در این رهگذر ممکن است هر خسارتی را نیز متحمل شوند؛ درحالی‌که در فلسفه‌ی اخلاقی کانت «هر انسان برای خود غایتی‌ست» و به‌هیچ‌وجه نباید انسان به‌وسیله‌ی هر موجودی مورد تعرض قرار گیرد. ازنظر هابز گرچه انسان‌ها خود دولت را به وجود می‌آورند ولی پس از قبضه شدن قدرت و قوی شدن بلامنازع دولت، انسان‌ها که خود آفریننده‌ی این نهاد هستند توان خود را در کنترل کردن این نهاد از دست می‌دهند به‌طوری‌که نهاد دولت به‌صورت موجود نامعقولی درمی‌آید که تمامی هستی و زندگی انسان‌ها را در دست می‌گیرد. انتخاب نام لویاتان برای عنوان کتاب که به هیولایی دریایی مندرج در تورات اشاره دارد با همین موضوع در ارتباط است.

       هابز در کتاب خود، لویاتان را اژدهایی تاجدار با شمشیری در یک دست و عصایی مانند عصای پاپ در دست دیگر شرح می‌د‌‌هد. تاج در حقیقت نماد اقتدار و قبول بی‌چون‌وچرای دستورات دولت و عاملان آن (قشر اتوریتر) می‌باشد. شمشیر مفهوم استبداد و به کرسی نشاندن نظر خود توسط دولت با استفاده از زور، و نداشتن حق اعتراض در مقابلش را تداعی‌گر است و تشبیه عصای لویاتان به عصای پاپ نیز در رابطه با حاکمیت دولت بر اندیشه و افکار انسان‌ها توسط نیروهای حاکمی‌ست که بانام دین و اقتدارهای متافیزیکی بر انسان‌ها حکم می‌رانند. ابزاری شدن عقلانیت در مفهوم دولت با اسکولاستیکیسم (بردگی علم در خدمت کلیسا)ی قرون‌وسطی نیز دارای ارتباط تنگاتنگ می‌باشد. قدرت دولت مطلقه در رنسانس دقیقاً دنباله‌ی همان اقتدار کلیسا می‌باشد. چیزی که در این رهگذر رخ‌داده در حقیقت فقط یک جابجایی قدرت در درون اقشار الیت و اتوریتر (مقتدر) جامعه می‌باشد. ازنظر هابز گرچه تمامی عرصه‌های زندگی افراد توسط هیولای دولت تحت تأثیر قرار می‌گیرد ولی ازآنجاکه فرد ذاتاً آزاد است، دولت نمی‌تواند اندیشه‌ای را بر او تحمیل کند. در اینکه هابس به‌طور یک‌جانبه و سفسطه‌آمیزی از دولت‌گرایی و اقتدار پشتیبانی می‌کند شکی وجود ندارد. این مهم را می‌توان با سفارش هابز به چالز یکم پادشاه انگلستان که توسط جمهوری‌خواهان و پارلمانتاریست‌ها به رهبری الیور کرامول حکومتش تهدید می‌شد مشاهده کرد. هابز در سفارشش به چالز یکم از دانشگاه‌ها به‌عنوان منشأ تهدیدات و ناآرامی‌ها نام می‌برد و به‌صراحت اعلام می‌کند‌: «کانون شورش‌ها دانشگاه‌ها هستند.» و در ادامه به شاه پیشنهاد می‌کند که برای حفظ قدرت و ریشه‌کن کردن اساسیِ تهدید، باید دانشگاه‌ها را مورد نظارت بیشتری قرار دهد و آن‌ها را به کنترل خود درآورد.

 هابز از طرفی فرد را آزاد و مختار می‌بیند و ازنظر او دولت نمی‌تواند نظرات خود را بر وی تحمیل کند، و از طرفی دولت را بهایی می‌داند که انسان باید برای دستیابی به آزادی بپردازد. ازنظر هابز دولت نماد آزادی و اراده‌ی جمعی‌ست ولی چیزی که در این رهگذر بدون جواب باقی گذاشته می‌شود مقوله‌ی منحرف شدن مدیریت اجتماع به دست دولت و دولت‌گرایی در طول تاریخ می‌باشد. هابس نقش مدیریتی اجتماع را به نهاد دولت منتقل می‌کند و با یکی انگاشتن آن اعلام می‌کند که: "دولت مانند دیواره‌های راه است که منظور از ایجاد آن متوقف کردن مسافران نیست بلکه راهنمایی و جلوگیری از گمراهی آنان است." او برای دولت قدرت نظامی و وجدانی‌ای متصور می‌شود که به‌همین خاطر سلطه بر جسم و وجدان انسان‌ها باید به او واگذار شود. تناقض و ناکارآمدی اندیشه‌ی هابس در مورد مفهوم دولت را امروزه به‌راحتی می‌توان با عملکرد دولت‌ها در عرصه‌ی داخلی (مانند نمونه‌ی حکومت ‌جمهوری اسلامی) و در عرصه‌ی بین‌المللی (نمونه‌ی ایالات‌متحده‌ی امریکا) مشاهده می‌کنیم؛ دولت‌هایی که به‌صورت عینی اثبات کرده‌اند که هیچ‌گونه صلاحیتی برای سپردن جسم و جان و وجدان خود به آن‌ها وجود ندارد.

هابز دیدگاهی پوزیتیویستی به مقوله‌ی دولت دارد و برای آن ارزشی پراگماتیسمی قائل است. در همین راستا ازنظر او: "در موضوع سیاست، آزادی به‌اندازه‌ی اخلاق و متافیزیک غیرقابل‌قبول است. همچنان که در طبیعت، قدرت موجدِ حق می‌باشد در دولت نیز حالت طبیعی انسان‌ها «جنگ همه با همه است»، و دولت وسیله‌ی ضروری پایان‌بخشیدن به این حالت است. دولت زندگی و اموال افراد را به بهای اطاعت منفعلانه و مطلقی که از آن‌ها انتظار دارد، موردحمایت قرار می‌دهد. امر دولت خیر است و نهی دولت شر" و در ادامه تأکید می‌کند که: " اراده‌ی دولت عالی‌ترین قانون است."

پیش از هابز، ماکیاولی فیلسوف فلورانسی نیز در کتاب مشهور خود «شهریار» خطاب به پادشاه عصر خود توصیاتی را به وی برای حفظ قدرت مطلقه‌ی خود کرده بود که نمی‌توان نقش و تأثیرش را بر اندیشه‌ی هابز و ترویج دولت‌گرایی را نادیده و کوچک انگاشت. اندیشه‌ای که از افلاطون شروع و سرانجام به‌صورت یک پارادایم در اندیشه‌های هگل فیلسوف نامدار قرن19 آلمان تبلور یافته و دولت را خدای هبوط‌کرده درروی زمین اعلام می‌کند، نگرشی‌ست که درنهایت پیامدهایی از این قبیل را می‌توان نتیجه‌ی قطعي آن دانست:  ملی‌گرایی ابتدائی نژادپرستانه‌‌ی تبلور یافته در نازیسم، تبرئه‌ی دولت از مسئولیت اخلاقی و باز کردن محدوده‌ی اختیارات آن برای تنبیه شهروندان،  وحدت زور و حق (قدرت= دولت= حق)، ستایش از رهبران مقتدر دولت‌ها در تاریخ ازجمله ناپلئون و ترویج روح اقتدار و دولت و ... . در ادامه‌ی این روند نیز شاهد تأثیرپذیری مارکس از تاریخی‌گری ایدئالیستی هگل بودیم که مراحل تاریخی زندگی بشر را به‌صورت زنجیره‌ای لاجرم فرمول‌بندی کرد که درنهایت پس از  تکمیل سرمایه‌د‌‌اری به کمونیسم منجر می‌شد. در خودِ مفهوم دولت موردنظر هگل، رفته‌رفته فاصله‌ی فرد و نهادی که ساخته می‌شود، بیشتر شده و فرد نمی‌تواند بر آن اعمال‌نفوذ بکند. ازنظر هگل، دولت حقیقت و روح عینی اراده‌ی جمعی‌ست و فرد به‌صورت منفرد نمی‌تواند داعیه‌‌ی نقد عملکرد آن را داشته باشد، چون ازنظر وی دولت ریشه در اراده‌ی جمعی و روحی تاریخی دارد.  حتی کارل پوپر اندیشمند بزرگ علم‌گرای اتریشی نیز در نقد خود از دشمنان جامعه‌ی باز در کتاب «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» باوجود انتقاداتی که بر افلاطون، هگل و مارکس وارد می‌آورد، رسیدن به جامعه‌ی باز را در "انتقاد مستمر از هیئت حاکمه و روی کار آمدن گروه‌هایی شایسته‌تر در درون دستگاه دولت" می‌بیند. ولی آیا به‌راستی تغییر دولت‌ها تاکنون توانسته است گره از مشکلات جوامع بگشاید؟ و آیا دول غربی توانسته‌اند عقلانیت خود را خصوصاً در عرصه‌ی خارجی و نگاه پوزیتیو و اوریانتالیستی به دیگر ملیت‌ها و خلق‌ها کنار بگذارند؟ بی‌گمان روند تفکرات دولت‌گرایانه‌ی این اندیشمندان است که چیدمان سیاسی امروزه‌ی جهان و روابط انسان‌ها را در عرصه‌ی بین‌المللی را امروزه دستخوش تغییرات اساسی‌ای نموده است.

در مقابل این اندیشه‌ها ‌نگرش‌های دیگری از طرف برخی فیلسوفان اروپایی برای مقابله با استثماری که دولت بر روی شهروندان اعمال می‌کند به وجود آمدند که ازجمله‌ی آن می‌توان به اندیشمندانی چون جان لاک، منتسکیو و ژان ژاک روسو اشاره کرد. اصل تفکیک قوا که امروزه جزئی لاینفک از نظام‌های جمهوری و دموکراسی‌ها به‌شمار می‌رود از اندیشه‌ی این اندیشمند فرانسوی به عاریه گرفته‌شده است. ژان ژاک روسو اندیشمند سوئیسی دارای ایده‌های کامل‌تر و کاراتری نسبت به منتسکیو بود. وی به دنبال راهی می‌گشت که مدیریت اجتماع را به خود شهروندان جامعه تعمیم دهد و از نقش انحرافی و نامأنوس دولت در سلطه بر اجتماع بکاهد. اثر عظیم او یعنی "قرارداد اجتماعی" در همین مورد به تحریر درآمده است. روسو برآن بود که اگر انسان بتواند استدلال منطقی افراد را ملاک قرار دهد و بتواند ایشان را به قبول جایگزینی آزادی فردی و طبیعی‌شان (برآمده از جامعه‌ی طبیعی) با آزادی مدنی ترغیب کند، آنگاه انسان‌ها می‌توانند به ایجاد یک جامعه‌ی سیاسی که در آن آزادی به‌طور مساوی بین همه تقسیم می‌شود برسند. جان لاک فیلسوف انگلیسی نیز ازجمله‌ی فیلسوفانی می‌باشد که افکار او در اندیشمندانی که ذکر آن‌ها رفت تأثیر بسزایی داشته است. برخلاف هابز، لاک فیلسوف طبیعی‌گرا عقیده دارد که انسان زنده در حالت زندگی طبیعی نیز دارای آزادی‌ها و حقوق طبیعی بوده و اکنون نیز حق دارد در مقابل هرگونه قدرت خودکامه و استبدادی بایستد. جامعه قبل از دولت وجود داشته است. درواقع حکومت و دولت نمایندگی‌ای هستند از طرف فرد، که جامعه را مدیریت کند و درهرصورت فرد و جامعه برای آزادی بر دولت ارجحیت دارند و این حق را دارند که به مقابله با استبداد دولت برخیزند. چون خود، بانیان دولت هستند. لاک که او را پدر لیبرالیسم کلاسیک می‌نامند از اولین بانیان سکولاریسم و جدایی دین از سیاست به‌منظور کم کردن نقش استثماری دولت و کلیسا بر فرد و رساندن آن به آزادی می‌باشد. وی همچنین معتقد بود که حق مالکیت خصوصی بر دولت مقدم است و دولت حق ندارد به‌طور خودسرانه در دارایی‌های افراد دخالت کند. این اندیشه بعدها در اندیشه‌ی مارکس موردانتقاد شدید قرار گرفت. مارکس که مالکیت جمعی را با مالکیت دولتی یکی پنداشته بود اندیشه‌ی لاک را تبلیغ برای خصوصی‌سازی و به نفع سرمایه‌داری می‌دانست. ولی خود مارکس چشم خود را بر این حقیقت بسته بود که دولت و سرمایه‌داری در عصر صنعتی ارتباطی تنگاتنگ داشته و درواقع مکمل یکدیگرند.

 

ماهيت دولت در مدرنيته‌ی سرمايه‌داری:

مفهوم دولت در چند قرن اخیر به‌صورت سامانمند به نقش خود یعنی استثمار و افزایش تأثیر و مداخلات بر زندگی شهروندان اقدام نموده به‌صورتی که نمی‌توان دامنه‌ی وسعت و پیچیدگی آن در عصر مدرنیته‌ی سرمایه‌داری را با هیچ‌کدام از مدرنیته‌های قبلی مقایسه کرد. چیزی که امروزه در عرصه‌ای وسیع‌تر با آن مواجه هستیم مقوله‌ی دولت‌ملتی می‌باشد که در حقیقت شکل پیشرفته و تکامل‌یافته‌ی اقتدار، دولت و دولت‌گرایی در عصر مدرنیته‌ی سرمایه‌داری‌ست.

 تغییراتی که به‌صورت روزانه در چیدمان سیاسی جهان مشاهده می‌کنیم به‌صورت پیوسته ارتباط تنگاتنگی با مفهوم دولت و کنش‌های متسع شده از آن دارد. تأثیراتی که دولت‌ها در عرصه‌ی سیاست بین‌المللی برجهان سیاسی و انسانی می‌گذارند تقریباً شکل نهایی زندگی انسان را تعیین می‌کند. یقیناً بدون واکاوی نقش و ماهیت دولت نمی‌توان پرده از مشکلات امروزه‌ی بشر برداشت و راه‌حل مناسبی را برای آن یافت. عبدالله اوجالان با پی بردن به این مهم در عرصه‌ی فلسفه‌ی سیاسی در آثار خود سعی بر تحلیل و واکاوی مفهوم و اثرات دولت دارد و از دست‌کم نگرفتن دولت و اهمیت و نقش آن مرتباً سخن به‌میان می‌آورد. اوجالان برای مدرنیته‌ی حاکم یعنی مدرنیته‌ی سرمایه‌داری سه‌پایه‌ی مهم را در نظر می‌گیرد که نقش نگه‌دارنده و حفاظت کننده‌ی نظام را بر عهده می‌گیرند. دولت‌ملت به‌عنوان یکی از این سه‌پایه نقشی محوری و اساسی را در سرپا نگه‌داشتن نظام بازی می‌کند و حتی می‌توان گفت که بارزترین نقش این سه‌پایه را دولت‌ملت بازی می‌کند. به‌طوری‌که به‌راحتی بسیاری از مبارزات و جنبش‌هایی که در مقابل مدرنیته‌ی سرمایه‌داری سعی در ایجاد آلترناتیوی می‌نمایند در درون این پایه یعنی دولت‌ملت غرق‌شده و از ایفای نقش اصلی خود بازمی‌مانند. در این رابطه به این جمله از اوجالان در مورد مقوله‌ی اخیر می‌توان اشاره کرد: "كاپيتاليسم، استعداد به‌ خدمت‌گرفتن ماركسيسم، آنارشيسم، جريان رهايي ملي و حتي جريان‌هايي نظير سوسیال‌دموکراسی و تمامي جريان‌هايي كه در مقابلش مبارزه مي‌كنند را داراست و به استفاده‌ي ابزاري از آن‌ها مي‌پردازد." و بی‌گمان قسمت اعظمی از نیرویی که در اختیار دارد را از وجود مفهوم دولت می‌گیرد.

جاذبه‌ی کاذبی که مدرنیته با استفاده از گرایش ملی‌گرایی ابتدایی در جوامع مختلف به وجود می‌آورد، نیروهای مخالف نظام را بر آن می‌دارد که مبارزات خود را در درون محیطی که خود نظام برای آن‌ها در نظر گرفته (یعنی چهارچوب ملی‌گرایی ابتدایی، قدرت‌گرایی و دولت‌گرایی) پی‌ بگیرند. و درست به‌همین خاطر است که علی‌رغم تمامی مبارزاتی که در چند قرن اخیر برعلیه نظام سرمایه‌داری انجام‌گرفته، شاهد هیچ‌گونه آلترناتیو مناسبی نبوده‌ایم و استحاله شدن، در خدمت نظام قرارگرفتن، و درنهایت مرگ و از میان رفتن این جنبش‌ها را شاهد بوده‌ایم. نقشی که مارکسیسم دولت‌گرا در تاریخ مبارزات سوسیالیستی در به خدمت گرفته‌شدن توسط مدرنیته‌ی سرمایه‌داری در قرن بیستم بازی کرد امروزه بر کسی پوشیده نیست.

      پیچیدگی و دامنه‌ی نفوذ سیستم به حدی است که حتی از کوچک‌ترین فرصت‌ها استفاده و در مبارزه برعلیه جنبش‌های مخالف خود استفاده می‌کند. نیروها، تجهیزات و تکنولوژی‌های عظیمی که به‌صورتی آکرومگالیک (رشد غیرطبیعی اندام‌ها و از شکل طبیعی خارج‌شده) به‌واسطه‌ی ماهیت انباشت کننده‌ی نظام، تولید می‌شوند وجود نیرو و رقیبی را برای نظام ایجاب می‌کند که خود جنبش‌های ناموفق ضد نظام به‌راحتی این نقش را به‌ عهده گرفته‌اند. مفهوم دولت و ذهنیت دولت‌گرایی به بهترین شیوه می‌تواند نیاز مدرنیته به کاراکتر « ضرورت وجود دشمن» را حل کند. پس از شکست روسیه‌ی شوروی و پایان جنگ سرد در سال 1991 و اعلام پایان تاریخ توسط فوکویاما و قدرت گرفتن و اعلام بی‌رقیب بودن همیشگی نظام سرمایه‌داری، ظاهراً خلأیی اساسی در پیشبرد اهداف نظام احساس شد که بلافاصله با نظریه‌ی برخورد تمدن‌ها (ساموئل هانتینگتون) این کمبود جبران و این‌بار کلیت دنیای اسلام به‌طور عام و نیروهای سلفی‌ـ‌جهادی به‌طور خاص که سعی در تشکیل خلافت اسلامی دارند و ایالات‌متحده را دشمن اصلی خود می‌پندارند، نقش دشمن فرضی و در حقیقت ناخواسته نیروی توازن و توجیه‌کننده‌ی مهاجم، مداخله‌گر و تجاوزکارانه‌ی نظام را بر عهده می‌گیرند. تمامی سیاست‌هایی که مدرنیته برای حفظ خود انجام می‌دهد بدون وجود مقوله‌ی دولت و دولت‌گرایی و به طبع آن دولت‌ملت به ثمر نمی‌رسد بنابراین دولت به‌طور مستقیم در خدمت مدرنیته قرارگرفته و نقشی اساسی را در حفظ و تداوم سیستم ایفا می‌کند.

از طرف دیگر به‌راحتی می‌توان دید که دولتِ مدرنیته قابیلت این را دارد از ماتریال‌هایی که به‌عنوان آلترناتیو در برابر آن عرضه می‌شود سوءاستفاده و آن‌ها را به خدمت خود درآورد. همان‌طور که اشاره شد نمونه‌ی تشکیل دولت رفاهی بین سال‌های 1930 تا 1970 در کشورهای سرمایه‌داری به‌منظور مقابله با نفوذ مارکسیسم در اروپای شمال‌غربی که رهبر ملت کرد از آن به‌عنوان «ضدانقلاب لیبرالیستی» نام می‌برد، از همین دست نقش‌های منفی مفهوم دولت می‌باشد.

 

دولت، ليبراليسم و نئوليبراليسم: 

       اندیشه‌ای که امروز آن را بانام لیبرالیسم[مدرن] می‌شناسیم از حیث بار معنایی تفاوت عدیده‌ای با لیبرالیته‌ی کلاسیک (لیبرالیسم موردنظر لاک که با پارادایم آزادی فرد در برابر دخالت‌های دولت‌ها ارائه شد) دارد. لاک به انسانی آزاد اشاره دارد که ذاتاً آزاد است و کسی یا دولتی حق ندارد این آزادی را از او سلب کند. در لیبرالیسم کلاسیک به اصالت فرد، خودمختاری و برابری اهمیت ویژه‌ای داده می‌شود ولی رفته‌رفته مفهوم لیبرالیسم در مدرنیته‌ی حاکم به نقش حداقلی خود یعنی آزادی اقتصادی رسیده است. اندیشه‌ی لیبرالیسم در ابتدا به‌‌عنوان سدی در برابر زیاده‌خواهی‌های دولت بکار می‌رفت ولی امروزه بسیاری از دولت‌ها بانام لیبرالیسم داعیه‌ی دفاع از حقوق شهروندان و زندگی آزاد را دارند. دولت‌هایی مانند ایالات‌متحده‌ی امریکا و فرانسه که به‌خاطر انقلابات بزرگ لیبرالیستی مشهور هستند امروزه خود مفهوم لیبرالیسم را در معنای سرمایه‌دارانه‌ی آن تفسیر  و نقش آن را به حداقلی‌ترین و منحرف‌ترین حالت ممکن رسانده‌اند.

دولت‌گرایی یا دولت‌ملت بخشی از مدرنیته‌ی حاکم یعنی مدرنیته‌ی سرمایه‌داری‌ست. مدرنیته که داعیه‌ی لیبرالیسم را دارد به علت نیاز اصلی و ضد لیبرال خود یعنی در اختیار گرفتن عنان زندگی انسان‌ها، تمام تلاش خود را برای حفظ سیستم هیرارشی (به یادگار مانده از سومریان) انجام خواهد داد. بدیهی‌ست که دولت ‌ملت و بروکراسی نهفته در بطن آن به بهترین شیوه نیاز مدرنیته را تأمین خواهد کرد. گرچه سیستم مدعی آزادی فرد در برابر مفهوم دولت را داراست ولی بروکراسی و هیرارشی موجود در نهاد دولت خود بزرگ‌ترین ضدانقلاب لیبرالیستی می‌باشد. نظام به‌شدت به سیستم هیرارشی و بروکراسی برای استثمار انسان‌ها نیاز دارد. خود نظام سرمایه، ماهیتاً یک نظام استثماری‌ست. گرچه لیبرالیسم در ابتدا به‌منظور کم کردن نفوذ دولت بر شهروندان به وجود آمد ولی استفاده‌ی ابزاری مدرنیته از دولت‌گرایی خود موجب بزرگ‌ترین تحریف در معنای لیبرالیسم گردید. دولت‌ملت ادامه‌ی همین گرایش است. حتی گرایش‌های فدراتیو موجود در کشورهای غربی که به تمام نقاط جهان تعمیم‌یافته است نیز به‌علت گذار نکردن از گرایشات تمرگز‌گرایانه‌ی اقتصادی و دنباله‌روی از سیاست‌های اقتصادی نظام در رسته‌ی دولت‌های متمرکز و دولت‌ملت‌ها قرار می‌گیرند.

اوج انحراف لیبرالیسم رادیکال قرن بیستمی از لیبرالیسم کلاسیک لاک را می‌توان در فلسفه‌ی نئولیبرالیسم مشاهده کرد. نئولیبرالیسم که با شعار کم کردن نفوذ دولت پی‌ریزی شده است صرفاً یک دیدگاه نو در فلسفه‌ی "اقتصاد سیاسی" و کاملاً  در راستای منافع مدرنیته می‌باشد. بدیهی‌ست که سیاست‌های نئولیبرالیستی غرب تنها باهدف تسهیل در بازی‌های اقتصادی و سلطه‌ی سرمایه‌داری و نیز تداوم هیرارشی درصدد کم کردن قدرت دولت و دخالت‌های او در بازار اقتصاد است. واضح و مبرهن است که دولت‌زدایی نئولیبرالیستی هیچ ربطی به مقوله‌ی آزادی و آزاد کردن انسان از چنگال مفهوم دولت ندارد. ازنظر نئولیبرالیسم دولت باید نقش محافظ و تضمین‌کننده‌ی ثبات بازار و پول را داشته باشد و به این معنی می‌باشد که دولت باید تنها از شمار قوانین دست‌وپاگیری که بر سر راه نظام سرمایه ممکن است اعمال شود کاسته و  باید نقش نگهبان را برای اجرای موفقیت‌آمیز استثمار اقشار فرادست بازی کند. این درحالی‌ست که معنای نئولیبرالیسم به‌کلی با ماهیت لیبرالیسم کلاسیک موردنظرِ لاک که هدف آن حفظ آزادی فرد در مقابل زیاده‌خواهی و استثمار دولتی بود مورد انحراف واقع گشته است. در این مورد نیز می‌توان به‌راحتی نقش دولت را در استثمار انسان و دور گشتن از دموکراسی به‌وضوح مشاهده کرد. تأکید بر نقش اقتصاد لیبرال‌تر و دست و پاگیر بودن دولت‌ملت‌ها توسط نئولیبرال‌ها نه‌تنها گذار واقعی از دولت‌گرایی نیست بلکه تنها حربه‌ای برای استثمار و گسترش دامنه‌ی نفوذ هرچه بیشتر مدرنیته در زندگی افراد است. در این گذار همچنان دولت نقش اساسی خود یعنی سلطه بر افکار و هستی انسان‌ها و کنترل آن‌ها بازی می‌کند و حتی می‌توان گفت که زندگی فرد یا شهروند به شیوه‌ای قهرآمیزتر مورد تعرض قرار می‌گیرد.

 

تبلور ذهنيت دولتی: 

 امروزه وقتی دولت‌ها را با لویاتان هابز مقایسه می‌کنیم بهتر می‌توانیم افسارگسیختگی این موجود و اعمال غیرعقلانی آن را مشاهده کنیم. ذهنیت دولت‌گرایی و دولت‌محوری چنان عقل و منطق دولت‌مردان را ضایع می‌کند که در حقیقت چاره‌ای جز غرق شدن و پیشروی هرچه بیشتر در این گرداب را ندارند. جاذبه‌ی قدرت و دولت‌گرایی چنان افراد موجود در دامنه‌ی حاکمیت را کور می‌کند که هیچ‌گونه منطقی را برای تفکرات و آلترناتیوهای خود (ولو از قماش خودشان یعنی جریانات دولت‌گرا) را نیز قبول نمی‌کنند و هرگونه مخالفتی که در برابرشان قرار گیرد را بانام اقدام علیه امنیت ملی، تجزیه‌طلبی، خرابکاری، جاسوسی، فتنه‌گری و... سرکوب و از رسیدن حتی‌الامکان آن‌ها به قدرت جلوگیری می‌کنند.

از طرف دیگر خود دولت به‌صورت طبیعی عقلانیتی از خود ندارد و  هرگونه عقل و منطقی که به آن وارد شود درنهایت به‌صورت عقل ابزاری درآورده می‌شود. کما اینکه امروزه پدیده‌ی شئ‌شدگی و عقل ابزاری که به‌صورت اعمال غیرمنطقی‌ای که از دولت‌ها نشأت می‌گیرد را به‌راحتی می‌توان در مکاتب دولتی فاشیسم، نازیسم، سوسیالیسم رئال، امپریالیسم و تئوکراسی به‌خوبی مشاهده کرد. تاریخ دولت‌ها همراه با اعمال غیرمنطقی و عمدتاً وحشی‌گری‌هایی همراه است که ازاین‌دست می‌توان به نمونه‌ی ترکیه در موضوع قتل تورگوت اوزال هشتمین رئیس‌جمهور آن کشور به دست نیروهای فاشیست و جنگ‌طلب، نمونه‌ی ایران در اصرار بر برنامه‌ی هسته‌ای که تاکنون صدها برابر یک نیروگاه معمولی برای آن دولت هزینه در برداشته است، کشتن بیش از یک‌سوم مردم کشور الجزایر توسط دولت فرانسه در جریان قیام استقلال‌خواهی الجزایر، بمب‌باران هسته‌ای ژاپن توسط دولت امریکا و صدها مورد دیگر اشاره کرد. البته مهم‌ترین نمونه‌ی اعمال غیرعقلانی دولت‌ها را امروزه می‌توان در گستردگی نقش خطرآفرین دولت در ایالات‌متحده مشاهده کرد که خارج از کشور خود برای اقتدار در گوشه و کنار جهان پایگاه‌های نظامی داشته و سعی در کنترل تمامی جهان و مردم پیرامون خود دارد. به‌طوری‌که این کشور برای حفظ اقتدار خود از حمله به هیچ کشور یا گروهی در هیچ نقطه‌ای از جهان ولو به قیمت مرگ هزاران و میلیون‌ها انسان بی‌گناه ابایی ندارد. جنایت دولتی‌ای که بشریت به‌وضوح آن را در نمونه‌ی حمله‌ی هسته‌ای به هیروشیما و ناکازاکی در جریان جنگ جهانی دوم و نیز استان فلوجه در عراق (2003) مشاهده کرد.

 پدیده‌ی دولت و دولت‌گرایی روزبروز ابعاد تازه‌ای از مشکلاتی که برای بشر به وجود آورده را نمایان می‌سازد. اگر در نازیسم و فاشیسم با افرادی مانند هیتلر و موسولینی روبرو بودیم و با نابودسازی فردِ رهبر، بخش عظیمی از پیکره‌ی سیستم تخریب و نابود می‌شد، امروزه پیچیدگی مفهوم دولت به حدی گسترش یافته که دیگر با ذهنیت‌هایی روبرو شده‌ایم که طیف‌های بسیاری را در برمی‌گیرند. در روم باستان در مواقع جنگ برای پیروزی به انتصاب دیکتاتورهایی دست می‌زدند و با پایان جنگ آن را خلع می‌کردند ولی امروزه چنان شاهد گستردگی این روند هستیم که نمی‌توان یک دیکتاتور را به‌راحتی از بین برد. دیکتاتوری در درون حاکمیت و دولت‌مداری نهادینه‌شده و به‌صورت یک ذهنیت درآورده شده است. امروزه حتی کم نیستند طیف‌هایی که از اقتدار بی‌بهره‌اند ولی حاکمیت را مثبت ارزیابی کرده و حاضرند جان خود را درراه آن فدا کنند؛ موضوعی که ارتباط تنگاتنگی با توده‌ای شدن اجتماعات انسانی در درون دولت‌های متمرکز (هم لیبرال و هم سوسیالیستی) دارد.

 

ضرورت گذار و چگونگی آن:

با نگاهی به تفاسیر فوق چنین برمی‌آید که مفهوم دولت تضادی ذاتی با مسئله‌ی دموکراسی دارد. مقوله‌ای که امروزه بانام دولت با آن روبرو هستیم درواقع انحراف بزرگی از مفهوم و منظور "مدیریت جامعه" می‌باشد. چنین مفهومی ثابت کرده است که تنها توانسته است منافع قشر فرادست جامعه را در طول تاریخ تأمین کند. منافعی که به قیمت تباه شدن جان میلیون‌ها انسان بی‌گناه در طول تاریخ تمدن بشریت تمام‌شده و تا به امروز نیز ادامه دارد. علت پیدایش دولت، نیاز مدیریت کردن اجتماع بوده است به همین خاطر بشر تا به امروز بر موضوع دموکراسی این‌چنین تأکید ورزیده است. عجین شدن مفهوم آزادی در زندگی بشر در حقیقت با ضدیت در برابر قدرت روزافزون دولت‌ها در زندگی خصوصی بشر در ارتباط است. نیل به آزادی با استفاده از دموکراسی زمانی مؤثر است که این مقوله به‌کلی از دولت و دولت‌گرایی جدا باشد. هرچند این مقوله در کوتاه‌مدت نوساناتی را در بعضی از حیطه‌ها به دنبال خواهد داشت ولی این نکته را نباید فراموش کرد که تنها راه دستیابی دموکراسی گذار از دولت می‌باشد؛ گرچه این روند به‌صورت آهسته و تدریجی صورت گیرد. درواقع اصطلاح "دولت + دموکراسی" ارائه‌شده توسط عبدالله اوجالان که اشاره به جدا کردن دموکراسی از مفهوم دولت دارد اشاره‌ای به همین نکته است که در گذر زمان باید به کمرنگ کردن نقش دولت و درنهایت حذف آن از پهنه‌ی مدیریتی اجتماع منجر شود.

       نقصی که امروزه بشر در جهت نیل به دموکراسی با آن روبروست نه شکل دولت‌ها بلکه تضاد جوهری مفهوم دولت با مفهوم دموکراسی می‌باشد. تاکنون تقریباً تمامی مدل‌هایی که برای نیل به دموکراسی و کوتاه کردن دست دولت در زندگی بشر ارائه‌شده‌اند راهکارهایی دولتی بوده‌اند دقیقاً به‌همین علت است که تا به امروزه شاهد پیشرفت آن‌چنانی‌ای در روند دموکراسی و عقلانی‌کردن اعمال دولت‌ها نبوده‌ایم. درواقع این ذات دولت است که با دموکراسی منافات دارد. بنابراین جستجوی هر شیوه‌ی مؤثری برای نهادینه کردن دموکراسی در جامعه باید بر سیستمی غیردولتی بنانهاده شود و لاجرم جستجوی دموکراسی در مفهوم دولت چیزی جز فریب دادن خود و تباه کردن جان هزاران انسان بی‌گناه نیست.

       تمامی مقاومت‌ها و راهکارهایی که برای ایجاد جامعه‌ای دموکراتیک در چارچوب دولت صورت می‌گیرد در حقیقت از طرف نیروهایی پشتیبانی می‌شود که منافع و حیاتشان با مفهوم دولت و سرپا ماندن آن ارتباط مستقیم دارد. دولتی که خود اثبات کرده است عامل تمام ظلم‌ها و ستم‌های روا شده بر بشر می‌باشد و روز بروز  بیشتر اقشار جای گرفته در بدنه‌اش را در گرداب اقتدار فرومی‌برد چگونه می‌تواند داعیه‌ی نهادینه کردن دموکراسی در درون جامعه با استفاده از راهکارهای خودش را داشته باشد. دموکراسی دولتی چگونه می‌تواند اعتماد جامعه را برای مدیریت کردن جامعه به خود جلب کند درحالی‌که خود یکی از بزرگ‌ترین موانع پیش روی دموکراسی در جامعه می‌باشد و نشان داده است که به تنها چیزی که اولویت می‌دهد منافع اقشار فرادست است نه جامعه و افراد تشکیل‌شده از آن. واقعیت این است که با در پیش گرفتن رویه‌ی دولت‌گرایی نه دموکراسی در درون جامعه نهادینه می‌شود و نه مشکلات بین‌المللی. روشن است که به‌هیچ‌وجه نمی‌توان مشکلاتی از قبیل جنگ اعراب و اسرائیل را که تاکنون جان هزاران انسان بی‌گناه را تباه کرده است با استفاده از منطق دولت و در چارچوب دولت‌گرایی حل نمود.

برای گذار از مفهوم دولت و رسیدن به دموکراسی‌ای واقعی که بشر از دیرباز در جستجوی آن بوده است می‌توان راهکارهای زیر را در جهت گذار از آن مدنظر قرار داد: در پیش گرفتن راه‌حل‌های مبارزاتی غیرمتمرکز و جدا از راهکارهای دولت‌محور: قطعاً اگر مسیر مبارزاتی خلق‌ها در مسیر اصلی خود یعنی مبارزات مردمی و جامعه‌محور استوار شود می‌تواند به‌درستی دست دولت را در زندگی افراد جامعه کوتاه کند. این مهم می‌تواند با تشکیل اتحادیه‌ها‌، انجمن‌ها و سازمان‌هایی توسط خود مردم اجرایی شود. حتی در حکومت‌های توتالیتر و تمرکزگرایی که به‌راحتی اجازه‌ی تشکیل این‌چنین گردهمایی‌هایی را نمی‌دهد نیز می‌توان به‌صورت ابتدایی و مختصر به تشکیل چنین سامانه‌هایی اقدام و در آنجا گروه‌های مردمی را سازمان‌دهی کرد. درواقع چون گذار از دولت امری مهم و در ارتباط مستقیم با شکل‌دهی به زندگی آینده‌ی بشر می‌باشد حتی تشکیل کوچک‌ترین انجمن‌ها و اتحادیه‌ها می‌تواند درنهایت نقش خود را در نهادینه‌کردنِ چاره‌یابی دموکراتیک سرنوشت ملت‌ها خارج از مفهوم دولت ایفا کند. در این مسیر احزاب نیز می‌توانند نقش مؤثر خود را در جهت وادار نمودن دولت‌ها به پذیرش خواست مردم یعنی موضوع «مدیریت اجتماع به دست خود مردم» که همان معنای واقعی دموکراسی می‌باشد ایفا نمایند. متأسفانه تاکنون احزاب تقریباً در تمامی جهان به‌منظور در دست گرفتن قدرت و تشکیل دولت و در حالت خوش‌بینانه پرداختن به مقوله‌ی دموکراسی در چارچوب مفهومی دولت اقدام نموده‌اند. یقیناً اگر جامعه (به‌عنوان نهاد برسازنده‌ی تشکلات و احزاب) بتواند اتوریته‌ی خود را در جهت تشکیل احزاب و سازمان‌هایی متمرکز کند که مبدأ مبارزاتی خود را در چارچوب غیردولتی و دموکراتیک استوار کرده باشند می‌تواند به مبارزه‌ای واقعی دست بزند. بدیهی‌ست که عقلانیت به مفهوم دولت بازنمی‌گردد و سعی در عقلانی کردن مفهوم دولت بی‌فایده می‌باشد. در این مبارزه نقش احزاب جدید برخلاف احزاب کلاسیک نه رسیدن به قدرت در چارچوب دولت بلکه مجبور کردن آن به قبول خواست‌ها و مطالبات واقعی مردم خواهد بود. قطعاً مبارزه‌‌ای بامعنا و کارآمد نه تلاش ‌برای عقلانی کردن اعمال دولت‌ها و جای گرفتن در بدنه‌ برای اصلاح آن، بلکه مجبور کردن دولت‌ها به پذیرش خواست‌های حقیقی خلق‌ها خواهد بود. ..

معنا و مفهوم فلسفی‌ــ سیاسی‌ــ اجتماعی ملت دموکراتیک

ما می‌خواهیم كوردها در هركجا كه زندگی می‌كنند آن كشور و خلق‌های آن را نیز به سمت دموكراسی سوق دهند. نتیجه‌ی آن شكل‌گیری...

مدرنیته‌ی دموکراتیک

گردهم‌آوردن قدرت، دولت و ملت در یك جا، سرچشمه‌ی اصلی مسایل عصر مدرنیته می‌باشد...

رمز ماندگاری یک ملت

ضرورت‌های اجتماعی ایجاد جامعه‌ی دموکراتیک و آزاد شرق کوردستان

2017 © Partiya Karkerên Kurdistan (PKK)
[email protected]